شهدا
سوغاتی (1) مشاهده در قالب PDF چاپ فرستادن به ایمیل
شهدا
نوشته شده توسط سید حماسه ساز   
یکشنبه, 13 فروردین 1391 ساعت 18:58

این اولین سوغاتی که برای شما از جنوب میارم .

تو اولین پنج شنبه سال کنار شهدای گمنام تو معراج شهدای اهواز بودم قرار بود ظهر همان روز برم نهر خین تا مداحی حاج مهدی سلحشور رو از دست ندم

نشد و ما به سمت اهواز حرکت کردیم  تو راهمون گفتم یه سر برم پیش شهدای گمنام دوباره سلامی عرض کنم یه حاجتی بگیرم رفتمو نماز مغرب هم اونجا خوندم بعد نماز که بیش از صد تا اتوبوس بیرون پادگان شهید  محمودوند  بودن اعلام کردن اولین پنجشنبه سال دعای کمیل داریم منم که اولین دعای کمیل عمرم بود از خدا خواسته گفتم می مونم  خلاصه مثل این که قرار بود مهمون شهدا باشیم آقا یاعلی موندیم بعد از یه روایت گری خیلی عالی (که بعدا براتون فیلماشو به مرور زمان می زرام) نوبت به دعا رسید وقتی مداح بسم الله رو گفت اشکم در اومد خودش بود حاج مهدی سلحشور ،حاج مهدی که من می خواستم برم مراسمش نشد  شهدا منو تو مراسمشون دعوت کردن و گفتن تو با ما باش باقیش با ما (یعنی حلّ) خلاصه دعای کمیل خیلی قشنگی بود پدرم می گفت چون بچه ها یه دست بودن (از اون دعای کمیل هایی بود که رزمنده ها قبل عملیات می خوندن ) خلاصه حال و هوای عجیبی بود  و این اولین داستان از سری داستان های سوغاتی و امداد غیبی شهدا به من بود در روز های آینده چیز های جالبتری براتون نقل می کنم (خدا رو به حق همین تربت پاک شهدا گواهی می گیرم ذره ای از او نچه گه اتفاق افتاده کمتر یا زیاد تر نگم همه این چیزا به نیت آدم بستگی داره انشائ الله نیت هممون خالص باشه )

این یه کلیپ چند دقیقه ای از مداحی اون شبه تقدیم به همه ی دوستان

یا علی

دانلود تصویری کم کیفیت با حجم 1.8 مگابایت چ


دانلود تصویری با کیفیت با حجم 32 مگابایت

 
خوش آمدی برادر مشاهده در قالب PDF چاپ فرستادن به ایمیل
شهدا
نوشته شده توسط سید حماسه ساز   
دوشنبه, 22 اسفند 1390 ساعت 13:22

 

نميدانستم از کجا شروع کنم که دلگير نشوي ، هي تا کنار تابوت آمدم و برگشتم ، هي دل دل

کردم که بگويم يا نه و آخر نتوانستم بعد از اين همه وقت آمده اي ، هنوز گرد از استخوانهاي

سوخته ات نگرفته اي ، هنوز وقتي نشده که روي ماه مادر را که بعد تو پير شد نگاهي کني ، بعد

من به چه رويي سر حرف را به گلایه و دلتنگی باز کنم ؟


 

 
سلام علی الشهداء مشاهده در قالب PDF چاپ فرستادن به ایمیل
میانگین امتیار کاربران: / 2
ضعیفعالی 
شهدا
نوشته شده توسط سید حماسه ساز   
سه شنبه, 09 اسفند 1390 ساعت 14:07

هنوز هم از پس اين همه سال که گذشته است  ،مزار شهيدان ،باآن سماع غريبانه پرچم ها ،با آن قاب هاي نقره اي رنگ  که پرنداز يادگارهاي معصوم يک زندگي ،با ان غبار غمگيني که روي سنگ ها را گرفته ،امامن شگفتيند براي لحظه اي فرار از اين هياهوي تمام نشدني

 
درد و دل یک جامانده مشاهده در قالب PDF چاپ فرستادن به ایمیل
شهدا
نوشته شده توسط پاسدار نسل سوم سبزپوش ولایت   
جمعه, 30 دی 1390 ساعت 18:06

درد و دل یک جامانده با شهید کمیل صفری تبار

 
مرگی غیر از شهادت برای او كم بود مشاهده در قالب PDF چاپ فرستادن به ایمیل
شهدا
نوشته شده توسط پاسدارنسل سوم سبزپوش ولایت   
جمعه, 30 دی 1390 ساعت 18:03
بسم رب الشهداء و الصدیقین

 
آلزايمر هم نتوانست تصوير شهيد را از ذهن مادر پاك كند مشاهده در قالب PDF چاپ فرستادن به ایمیل
میانگین امتیار کاربران: / 1
ضعیفعالی 
شهدا
نوشته شده توسط سید حماسه ساز   
شنبه, 10 دی 1390 ساعت 12:22

ننه علي همان مادري است كه 20 سال به عشق فرزند شهيدش در داخل اتاقك فلزي در بهشت زهرا (س) زندگي كرد. امروز در آستانه سن صد سالگي آلزايمر هم نتوانسته است او را از قربانعلي جدا كند... اگر حدود 10 سال قبل گذرتان به گلزار شهداي بهشت‌زهرا (س) افتاده باشد ممكن است نام «ننه علي» را براي يك‌بار شنيده باشيد. مادري كه 33 سال قبل ميان قطعه ۲۴ نزديك مزار شهيد ۱۳ ساله«حسين فهميده» اتاقكي كوچك با ديوارهاي فلزي ساخت تا باقي عمرش را ميهمان مزار فرزند شهيدش «شهيد قربانعلي رخشاني مهماندوست» باشد.

 
ابوالفضل مشاهده در قالب PDF چاپ فرستادن به ایمیل
میانگین امتیار کاربران: / 1
ضعیفعالی 
شهدا
نوشته شده توسط محمد   
پنجشنبه, 26 آبان 1390 ساعت 20:31

یکی از رزمندگان گروه تفحص شهدا نقل میکند:


ایام نوروز بود شب ولادت امام رضا (ع) مقر بچه های ۳۱ عاشورا جشن بود.

اخر برنامه ناگهان متوسل شدند به حضرت ابوالفضل (ع) مجلس باصفایی شد.

صبح بچه ها گفتند به نام اقا ابوالفضل (ع) برویم . گفتم روز ولادت امام رضا (ع) ؟!

گـفتـنـد :

دیشب مراسم مون حال داد امروز هم حتماً از اقا عیدی مون رو میگیریم .

نشستم پشت بیل...شهیدی پیدا کردیم .

اسمش << ابوالفضل خدایار >> بود . از گردان امام محمدباقر (ع) گروهان حبیب .

حسابی ذوق زده شدیم . به بچه ها گفتم :

اللهم عجل لولیک الفرج ...

اگر شهید دیگری به نام ابوالفضل پیدا شد طلائیه گوشه ای از حرم عباس است .

کار را دوباره شروع کردیم . چند بیل زدیم .

بچه ها ریختند داخل گودال ها و فریاد زدند یا ابوالفضل !

پریدم پایین . دیدم دست یکی از بچه ها یک دست بریده است .

از محلی که دست افتاده بود آب زده بود بیرون !

فکر کردیم اب قمقمه است . ولی قمقمه اش خشک خشک بود .

ارام ارام شهید را بیرون اوردیم . هویت پلاکش را استعلام کردیم اعلام کردند

(( ابوالفضل ابوالفضلی گردان امام محمد باقر(ع) گروهان حبیب ))

آخ طلائیه ...

 
شهید کاظمی مشاهده در قالب PDF چاپ فرستادن به ایمیل
شهدا
نوشته شده توسط سید حماسه ساز   
پنجشنبه, 12 آبان 1390 ساعت 07:51

ششمین  خاطره از شهید ناصر کاظمی

 

شادی شهدا و امام شهدا صلوات

 
<< شروع < قبلی 1 2 3 4 بعدی > انتها >>

صفحه 1 از 4